تبليغاتX
آرامترین شیطونک

آرامترین شیطونک

من آرامم مثل یک شیطونک ...!!!

شاید برای کسی که....

متولد شهریور و چشمهانی به طراوت آبان ؟!!
سرت را که بر می گردانی بهمن چشمانت مرا به اردیبهشت بشارت می دهد!!!!

خیلی ضعیفه ولی به بزرگی خودتون ببخشید...!!

+ نوشته شده در پنجشنبه 24 فروردین1391ساعت 23:2 توسط نفس |




...!!! شب نامــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه.....

قرصهای کشنده ی اعصاب...

گریه های ساکت...

از بغض های نشکسته که اصلا حرفی نزنید...

این شبها چشمهایم را که می بندم حس می کنم روحم قصد عزیمت دارد...

به کجا؟؟!!

نمیدانم...

گریه هایم رودی می شوند و جسم خسته ام قایقی...

روحم، پارو زنان به سمت ناکجا آباد پیش می رود و ....

..................................

حرفی نــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ .دارم...


+ نوشته شده در سه شنبه 18 بهمن1390ساعت 20:41 توسط نفس |




رویای من...

من هنوز چشمانم بسته است...

و تو هنوز رویای خیس چشمهای منی...

چتر می خواهم برای رذ شدن از این رویای خیس!!!

+ نوشته شده در شنبه 18 تیر1390ساعت 0:10 توسط نفس |




آعوش تو...

فاصله  ها بهانه اند...

من خوب می دانم و تو نیز...

چشمهایمان را که ببندیم...

ذوباره در آغوش همیم...

+ نوشته شده در شنبه 18 تیر1390ساعت 0:3 توسط نفس |




دردهایت را به من بگو از چاه هم عمیق ترم...

چاه هم که باشی!!!

لبریز می شوی وقتی که بشنوی...

همه دردهایم از نبودن کسیست که همه دردش بودن من است...


+ نوشته شده در دوشنبه 13 تیر1390ساعت 17:49 توسط نفس |




اقیانوس کوچک خانه در انتظار من است...

درون اقیانوس خانه فرو می روم...
و فکر می کنم...
چه فلسفه زیبائیست ،اندیشیدن به تو وقتی که...
 چمدان می بندی برای آخرین سفر!!!

+ نوشته شده در دوشنبه 13 تیر1390ساعت 17:47 توسط نفس |




دلتنگم برای روزی که ...

چشمهایم را می بندم و لبخند می زنم...
شاید اگر یکی از فیلمهای هیچکاک بود...
یک فلش بک می رفت به روزی که دستانم گریان دستانت را در آغوش گرفت...
آرام، بی صدا ، بی ابهام، بی بغض...
روزی که با همه روزهای تقویم فرق داشت...

+ نوشته شده در دوشنبه 13 تیر1390ساعت 17:39 توسط نفس |




شطرنج تو...

هنوز به کیش سفر نکرده ام، چشمان آیینه ام مات شده اند...

بازی ناجوانمردانه ای بود...

+ نوشته شده در دوشنبه 13 تیر1390ساعت 17:38 توسط نفس |




جنایت

بی تفاوت به جنایت چشمهایت...

دستانم هنوز تشنه ی آغوش دستان تو اند...

+ نوشته شده در شنبه 17 اردیبهشت1390ساعت 22:45 توسط نفس |




لطفا...

به من بینوا کمک کنید...

خانم...

آقا...

تنها یک واژه...

مدتهاست چیزی ننوشته ام...

می ترسم دیگر دوام نیاورم...

لطفا کمک کنید...

خانم...

آقا...

تنها یک واژه...

...

+ نوشته شده در چهارشنبه 13 بهمن1389ساعت 20:47 توسط نفس |




فقط برای شروع...

ساعت چهار و پنجاه دقیقه بامداد

اینجا قبله تنهایی

یک فنجان دیگر قهوه لطفا...

شیرین باشه؟!!

نه تلخ، تلختر از دیروز...

با شیر با سکوت؟!!

سکوت با اندکی ترس...

واژه ای نمی یابم برای ادامه...

 کات...

پایان پروژه...

                                                                                                          نفس

+ نوشته شده در چهارشنبه 13 بهمن1389ساعت 20:41 توسط نفس |




بن بست...

تو سومین بن بست زندگی...

  داشتم میشمردم...

    یه دفعه تسیبح پاره شد...

     گفتم: یعنی قبول نکرد؟!

     نگام کرد،

     خندید و گفت:

     نه! یعنی اینکه خدا داره رو پیشنهادت فکر می کنه...

     خندم گرفت...

     گفتم: حالا جدی! تو میگی نشونه بود؟!!

     گفت: من که خدا نیستم ولی دلم میگه نشونه بود...!

     گفتم: دلت؟!!

     گفت: برای من مرگ هم یه نشونه س ، بگیر بخواب...

     چشمهاش رو بست و ملافه سفیدش رو تا گردنش کشید روش...

     صبح قبل رفتنم براش رو یه کاغذ نوشتم:

     " دیشب از خدا خواستم سریعتر به اون چیزی که می خواهی برسی"

     وقتی که برگشتم

     فقط یه چیز تغییر کرده بود...

     ملافه سفیدش حالا روی صورتشم پوشونده بود...

     انگار قبول کرد...

     رسید...!!

     

     

+ نوشته شده در جمعه 26 آذر1389ساعت 13:37 توسط نفس |




هنوز هم گاهی دلم برایت تنگ می شود...

بنده خدا بودیم

        من 

               او

             هر شب

                 دو مسافر

                  سوار بر قطار خیال

                      دو قدم مانده به مقصد

                                 ...

                                   بنده خدا بود و بنده خدا را نادیده گرفت...!

+ نوشته شده در جمعه 26 آذر1389ساعت 13:23 توسط نفس |




شاید ایشان راست می گویند، شاید شاعرم...

خواهشاً نظر اصلیتون رو راجع به این 2 تا شعر بگین ( من شاعر نیستما بگم اینا هم خودشون پریدن بیرون ...!!!)...

1

علم از دست علمدار زمین می افتد

باز وزن شعرهایم روی مین می افتد 

شعرهایم همه بوی بی کسی می گیرند 

وقتی که عمود خیمه ای روی زمین می افتد...


2

دست علمدار علم می شود

بر دل طومار قلم می شود 

تا به دلم ندای تو می رسد 

مسجد و میخانه حرم می شود...

+ نوشته شده در جمعه 19 آذر1389ساعت 10:35 توسط نفس |




4...

در میکده ام چون من بسی اینجا هست

می حاضر و من نبرده ام سویش دست

باید امشب ببوسم این ساقی را

اکنون گویم که نیستم بیخود و مست

در میکده ام دگر کسی اینجا نیست

واندر جامم دگر نمی صهبا نیست

مجروحم و مستم و عسس می بردم

مردی٬ مددی٬ اهل دلی٬ آیا هست؟!

مهدی اخوان ثالث (م.امید)...

+ نوشته شده در جمعه 12 آذر1389ساعت 15:50 توسط نفس |