شاید برای کسی که....
خیلی ضعیفه ولی به بزرگی خودتون ببخشید...!!
من آرامم مثل یک شیطونک ...!!!
خیلی ضعیفه ولی به بزرگی خودتون ببخشید...!!
گریه های ساکت...
از بغض های نشکسته که اصلا حرفی نزنید...
این شبها چشمهایم را که می بندم حس می کنم روحم قصد عزیمت دارد...
به کجا؟؟!!
نمیدانم...
گریه هایم رودی می شوند و جسم خسته ام قایقی...
روحم، پارو زنان به سمت ناکجا آباد پیش می رود و ....
..................................
حرفی نــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ .دارم...
و تو هنوز رویای خیس چشمهای منی...
چتر می خواهم برای رذ شدن از این رویای خیس!!!
من خوب می دانم و تو نیز...
چشمهایمان را که ببندیم...
ذوباره در آغوش همیم...
لبریز می شوی وقتی که بشنوی...
همه دردهایم از نبودن کسیست که همه دردش بودن من است...
دستانم هنوز تشنه ی آغوش دستان تو اند...
خانم...
آقا...
تنها یک واژه...
مدتهاست چیزی ننوشته ام...
می ترسم دیگر دوام نیاورم...
لطفا کمک کنید...
خانم...
آقا...
تنها یک واژه...
...
اینجا قبله تنهایی
یک فنجان دیگر قهوه لطفا...
شیرین باشه؟!!
نه تلخ، تلختر از دیروز...
با شیر با سکوت؟!!
سکوت با اندکی ترس...
واژه ای نمی یابم برای ادامه...
کات...
پایان پروژه...
نفس
داشتم میشمردم...
یه دفعه تسیبح پاره شد...
گفتم: یعنی قبول نکرد؟!
نگام کرد،
خندید و گفت:
نه! یعنی اینکه خدا داره رو پیشنهادت فکر می کنه...
خندم گرفت...
گفتم: حالا جدی! تو میگی نشونه بود؟!!
گفت: من که خدا نیستم ولی دلم میگه نشونه بود...!
گفتم: دلت؟!!
گفت: برای من مرگ هم یه نشونه س ، بگیر بخواب...
چشمهاش رو بست و ملافه سفیدش رو تا گردنش کشید روش...
صبح قبل رفتنم براش رو یه کاغذ نوشتم:
" دیشب از خدا خواستم سریعتر به اون چیزی که می خواهی برسی"
وقتی که برگشتم
فقط یه چیز تغییر کرده بود...
ملافه سفیدش حالا روی صورتشم پوشونده بود...
انگار قبول کرد...
رسید...!!
من
او
هر شب
دو مسافر
سوار بر قطار خیال
دو قدم مانده به مقصد
...
بنده خدا بود و بنده خدا را نادیده گرفت...!
1
علم از دست علمدار زمین می افتد
باز وزن شعرهایم روی مین می افتد
شعرهایم همه بوی بی کسی می گیرند
وقتی که عمود خیمه ای روی زمین می افتد...
2
دست علمدار علم می شود
بر دل طومار قلم می شود
تا به دلم ندای تو می رسد
مسجد و میخانه حرم می شود...
می حاضر و من نبرده ام سویش دست
باید امشب ببوسم این ساقی را
اکنون گویم که نیستم بیخود و مست
در میکده ام دگر کسی اینجا نیست
واندر جامم دگر نمی صهبا نیست
مجروحم و مستم و عسس می بردم
مردی٬ مددی٬ اهل دلی٬ آیا هست؟!
مهدی اخوان ثالث (م.امید)...